آخ كه نمي دونم الان چه حسي بايد داشته باشم؟ (يهو فكراي ناجور به سرتون نزنه كه خداي نكرده من به علت تجديدي اونم تو كلاس اول مجبور به اين كار شدم.) اصل قضيه از اين قرار بود كه وقتي من 6 سالم بود(يعني وقت كودكستان رفتن)مامانم تو يكي از روستا هاي شهرمون تو مقطع ابتدايي تدريس مي كرد و براي اينكه من تنها نباشم هر روز من رو با خودش مي برد و مي آورد. همين شد كه من پام به كلاس اول باز شد و درساي سال اول رو تو 6 سالگي خوندم . وقتي هم مامانم مي خواست منو تو سن قانونيم به كلاس اول ثبت نام كنه هر چي اصرار كردم من مي خوام دوم بخونم نشد كه نشد. ولي حالا خوشحالم كه اون موقع دوم نخوندم چون اونوقت نمي تونستم تو آزمون تيزهوشان شركت كنم . آخه تيزهوشان خوي تازه 3 ساله كه افتتاح شده. خيلي خب ديگه پرحرفي كردم. اميدوارم اين سال هم به خوبي و خوشي تموم بشه. اين جمله ي آخري برا همه دانش آموزا بوداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !
خوشحالي ديدن دوستان يا غم فرا رسيئن دوباره كوه درس و مشق. ديشب كه داشتم به همين اولين روز مهر فكر ميكردم ياد اولين روزي افتادم كه خودم به مدرسه پا گذاشتم در همين روز شكوفه ها .
خيلي ازبچه ها بغض كرده بودن و نميتونستن از ماماناشون جدا شن
اما من طوري خوشحال بودم كه سر از پا نمي شناختم .
شايد محيط مدرسه برام آشنا بود يا اينكه اين دومين بار بود كه مي خواستم سال اول دبستان رو تجربه كنم .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در 86/06/31ساعت 9:48 توسط هاله |