سلام معمای بی جواب خاطرات تکرار نشدنی... سلام قطرات بارانهای بی کسی... سلام ساحل دور دست انتظار... سلام سالهای رنگ و رخ باخته ی جوانی... سلام آرزو های فنا شده در غروب تنهایی... سلام به همه ي بروبچ پر شور ایرونی «ببخشید که یه مدت نسبتا طولانی نبودم.باور کنید که از دوری شما ها کم کم داشتم دیوونه می شدم. قالب قبلی وب هم نمی دونم چه بلایی سرش اومده بود که لود نمی شد تا حداقل من نیستم شما بتونین از وب استفاده بکنین . خب حالا بگذریم گذشته ها گذشته... به فکر آینده باشیم. بعد از این می خوام به سر و وضع وبلاگ خوب برسم ، اپ های خوب وبا محتوا هم داشته باشم و خلاصه اینجا بشه پاتوق بچه های بامرام و با معرفت و با صفای ایران زمین. به یاری همه تون هم نیاز دارم : اول از همه باید تعداد نظرا حداقل به 100 تا برسه تا این همه صفا و معرفت ایرونیا زیر سوال نره . دوم اینکه اگه راجع به ایران و ایرانی مطلب خوب و جالبی داشتین منم در جریان بذارین تا تو وبلاگ بذارم و همه استفاده کنن. راستی از این به بعد تو شعبه ی دوم نسل آریایی هم فعالیت می کنم با آدرس زیر: www.naslearyaee-azari.blogfa.com این وبلاگ در مورد استان و شهر و زبان خودم هستش . تو این وبلاگ هم از هم استانی های عزیز خواهش می کنم که کمک های خوبشون رو از ما دریغ نکنن.» ای دوست ! دلت همیشه زندان من است...آتشکده ی عشق تو از آن من است...آن روز که لحظه ی وداع من و توست...آن شوم ترین لحظه ی پایان من است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام...![]()
+ نوشته شده در 87/04/07ساعت 18:14 توسط هاله |
اشاره: اورين كوهي است أتش فشاني با ارتفاع3670 متر در غرب خوي نامه ي اورين به دماوند «ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوند» اورینم و تاج برف دارم زیباتر از البرزم و الوند در سینه ام آسمانی از آب صد جلوه ز جلوه های خداوند از پای به سر ردای سبزه از قله به پا هزار لبخند هم پشت من است چله خانه آن چله نشین بی همانند نام خوش او ترانه ی من بر نام من او نموده سوگند بر سینه ی او نهفته آتش بر قله ی او شکفته لبخند درگاه و ستبر و تخته سنگش آزادی چشمه از دلبند خاموشی دیو آتش و دود در زمزمه عشق خداوند من چله نشین شمس تبریز آن عارف بی مثل و همانند رامشگه پوریا منم من بگسسته ز پای روح خود بند افسوس که نام من نوشته هرگز نشود به دفتری چند چون نام خوی است پیشوند این نام نمی شود خوشایند زهر است به کام مرکزی ها نام خوی اگر چه بهتر از قند از خاطره ها شود فراموش این نام به هر حیله و ترفند با این همه زیبایی و خوبی تو شهره تر از منی دماوند از خاک خوی و بهشت ایران دارم به تو من نصیحتی چند رو شکر بکن خدای خود را نام تو به خوی نگشته پیوند «ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوند» « یاردانقلی » بچه ها سال نو تون مبارک باشه امیدوارم تو سفرهای نوروزیتون از خوی هم دیدن کنین . اثار باستانی هاش: مناره ی شمس تبریزی،دروازه سنگی،پل خاتون،پل هوایی و.......
+ نوشته شده در 86/12/28ساعت 19:22 توسط هاله |
ببخشد دوستان عزیز که چند وقتی بی خبر نبوده ام.
نمی دونین از دوریتون چی کشیدم. ولی از شما هم ممنون که با نظرای خوبتون منو تنها نذاشتین.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی دوستون دارم.
+ نوشته شده در 86/12/14ساعت 10:29 توسط هاله |
در جدول زیر شما میتوانید حروف ترکی را ببینید.ضمنا برای تایپ کردن این حروف در کامپیوتر باید زبان
تایپ را بر روی Azeri Latin بگذارید
A a : آ B b : ب C c : ج Ç ç : چ D d : د E e: کسره Ə ə : فتحه F f : ف G g : گ Ğ ğ : غ H h : ح İ i : ای I ı : إ J j : ژ K k : ک L l : ل M m : م N n : ن O o : ضمه Ö ö : ضمه P p : پ Q q : ق R r : ر S s : س Ş ş : ش T t : ت U u : او Ü ü : او V v : و X x : خ Y y : ی Z z : ز
توضیح : در زبان ترکی هر حرف فقط یک صدا دارد.و حروفی همچون (س-ث-ص) و یا (ت-ط) و یا(ح-ه) و یا
(ظ-ز-ذ-ض) به یک شکل نوشته و به یک شکل خوانده میشوند.
+ نوشته شده در 86/08/30ساعت 17:46 توسط شبنم |
با سلام.
دوستان عزیز آریایی!!!! و این وبلاگ هم بهترین مکان برای گسترش فرهنگه. و کسایی که می خوان زبان ترکی(آذربایجانی) رو یاد بگیرن{البته نه در حد خیلی پیشرفته} می تونن از مطالبی که قراره در آینده ای نه چندان دور در این وبلاگ نوشته بشه استفاده کنن. متشکرم:شبنم
من به پیشنهاد هاله خواستم کار فرهنگی مو توی اینترنت گسترش بدم.
![]()
+ نوشته شده در 86/08/08ساعت 16:52 توسط شبنم |
سلام به همه دوستان عزیز و خوب و با صفای ایرونی![]()
نمی دونم تا حالا به قسمت نویسنده ها دقت داشتین یا نه؟ اگه دقت کنین می بینین که یه اسم دیگه ای به نام شبنم هم به چشم می خوره که باید به عرض برسونم این شبنم جون قراره تو این وبلاگ یه کاری بکنه. یعنی میشه دبیر بخش آموزش ترکی.
امیدوارم که با راه اندازی این بخش رضایت دوستای گل ایروتی رو جلب کنم.
راستی این شبنم خانم وبلاگ اختصاصی هم داره که می تونین بهش سر بزنین.
+ نوشته شده در 86/07/20ساعت 5:51 توسط هاله |
اشاره:
مرکز
تبریز
شهرستانها
آذرشهر | اسکو | اهر | بستانآباد | بناب | تبریز | جلفا | چاراویماق | سراب | شبستر | عجبشیر | کلیبر | مراغه | مرند | ملکان | میانه | ورزقان | هریس | هشترود
شهرها
آبشاحمد | اهر | ایلخچی | بارو | باسمنج | بخشایش | ترکمانچای | تسوج | تیکمهداش | خاروانا | خامنه | خانمرود | خراجو | خسروشهر | خمارلو| خواجه | دوزدوزان| زرنق| زنوز | سردرود | سیس | سیهرود | شربیان | شرفخانه | شندآباد | صوفیان| قرهآغاج | کشکسرای | کلوانق | کوزهکنان | گوگان | لیلان | ممقان | مهربان | نظر کهریزی | وایقان | هادیشهر | هوراند | یامچی | ینگجه
نقاط دیدنی
ارگ علیشاه | آسیاب خرابه | بازار تبریز | پل خداآفرین | خانه مشروطیت | دژ بابک خرمدین | رصدخانه مراغه | شاهگلی | شهرداری تبریز | قلعه ضحاک | کلیسای سن استپانوس | روستای کندوان | مسجد کبود | مسجد مهرآباد | مقبرةالشعرا | موزه آذربایجان | موزه سنجش
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/07/15ساعت 0:2 توسط هاله |
خجسته باد نام خداوند،نيكوترين آفريدگاران كه تو را آفريد از تو در شگفت هم نمي توانم بود كه ديدن بزرگي ات را چشم كوچك من بسنده نيست مور، چه مي داند كه بر ديواره ي اهرام مي گذرد يا بر خشتي خام تو آن بلندترين هرمي كه فرعون تخيل مي توان ساخت و من، آن كوچك ترين مور كه بلنداي تو را در چشم نمي توان داشت. *** چگونه اين چنين كه بلند بر زبر ماسوا ايستاده اي در كنار تنور پيرزني جاي مي گيري و زير مهميز كودكانه بچگكان يتيم و در بازار تنگ كوفه.....؟ *** پيش از هيچ اقيانوس را نمي شناختم كه عمود بر زمين بايستد پيش از تو هيچ خدايي را نديده بودم پاي افزاري وصله دار به پا كند و مشكي كهنه بر دوش كشد و بردگان را برادر باشد آه اي خداي نيمه شب هاي كوفه ي تنگ اي روشن خدا در شب هاي پيوسته ي تاريخ اي روح ليلة القدر حتي اذا مطلع الفجر *** شب از چشم تو آمش را به وام دارد و طوفان،از خشم تو، خروش را كلام تو گياه را بارور كند و از نفست گل مي رويد چاه از آن زمان كه تو در آن گريستي ،جوشان است سحر از سپيده ي چشمان تو مي شكوفد و شب در سياهي آن به نماز مي ايستد هيچ ستاره نيست كه وام دار نگاه تو نيست ليخند تو اجازه ي زندگي است هيچ شكوفه نيست كز تبار گلخند تو نيست *** چگونه شمشيري زهرآگين پيشاني بلند تو-اين كتاب خداوند را-از هم مي گشايد چگونه مي توان به شمشيري دريايی را شكافت *** به پاي تو مي گريم با اندوهي، والاتر از غم گزايي عشق و ديرنگي غم براي تو با چشم همه ي محرومان مي گريم با چشماني، يتيم نديدنت گريه ام
، شعر شبانه غم توست........
+ نوشته شده در 86/07/11ساعت 13:13 توسط هاله |
سلام دوستان عزیز و یه نموره بی وفا.
بابا یه دیداری از این رفیقه قدیمی اینقد سخته؟
حالا بی خیال...
منظورم از زنگ تاریخ این بود که اعتراف کنم که اطلاعات من چقد از ایران خودم کمه.![]()
اولش من کلاُ از درس تاریخ زیاد خوشم نمی اومد
ولی هفته پیش با دیدن دبیر تاریخ و اطلاعاتی که درمورد ایران بهمون داد کلی نظرم عوض شد.
(البته هنوزم از درسش زیاد خوشم نمی یاد ولی دونستنش یه حال و هوای خاصی داره آدم به وطنش افتخار می کنه.)
فهمیدم که:
قبل از اومدن آریایی ها سرزمین ایران خالی از سکنه نبود بلکه اقوامی چون "گوتی ها"و"لولوبی ها" هم در اینجا بودند که پس از ورود اقوام آریایی همدیگر را پذیرفتند و در کنار هم زندگی تازه ای را آغاز کردند.....پس ما هم کلا آریایی خالص نیستیم بلکه "گوتی هاو آریایی ها"یا "لولوبی ها و آریایی ها". و کلی اطلاعات دیگر که به دلیل ذیق وقت از گفتنش معذورم.
با این حساب باید در مورد ایران مطالعه زیادی داشته باشم. نه؟![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در 86/07/09ساعت 5:53 توسط هاله |
آخ كه نمي دونم الان چه حسي بايد داشته باشم؟ (يهو فكراي ناجور به سرتون نزنه كه خداي نكرده من به علت تجديدي اونم تو كلاس اول مجبور به اين كار شدم.) اصل قضيه از اين قرار بود كه وقتي من 6 سالم بود(يعني وقت كودكستان رفتن)مامانم تو يكي از روستا هاي شهرمون تو مقطع ابتدايي تدريس مي كرد و براي اينكه من تنها نباشم هر روز من رو با خودش مي برد و مي آورد. همين شد كه من پام به كلاس اول باز شد و درساي سال اول رو تو 6 سالگي خوندم . وقتي هم مامانم مي خواست منو تو سن قانونيم به كلاس اول ثبت نام كنه هر چي اصرار كردم من مي خوام دوم بخونم نشد كه نشد. ولي حالا خوشحالم كه اون موقع دوم نخوندم چون اونوقت نمي تونستم تو آزمون تيزهوشان شركت كنم . آخه تيزهوشان خوي تازه 3 ساله كه افتتاح شده. خيلي خب ديگه پرحرفي كردم. اميدوارم اين سال هم به خوبي و خوشي تموم بشه. اين جمله ي آخري برا همه دانش آموزا بوداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !
خوشحالي ديدن دوستان يا غم فرا رسيئن دوباره كوه درس و مشق. ديشب كه داشتم به همين اولين روز مهر فكر ميكردم ياد اولين روزي افتادم كه خودم به مدرسه پا گذاشتم در همين روز شكوفه ها .
خيلي ازبچه ها بغض كرده بودن و نميتونستن از ماماناشون جدا شن
اما من طوري خوشحال بودم كه سر از پا نمي شناختم .
شايد محيط مدرسه برام آشنا بود يا اينكه اين دومين بار بود كه مي خواستم سال اول دبستان رو تجربه كنم .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در 86/06/31ساعت 9:48 توسط هاله |